۱۳۸۵ آبان ۱۰, چهارشنبه

نگاه

چه قانون مضحکی است که نباید آدم ها را زیاد نگاه کنیم. از ۵-۶ سالگی یادمان می دهند که به مردم خیره نشویم٬ تو چشم های کسی زل نزنیم٬ جایی خیره نشویم چون ممکن است کسی در محدوده ی نگاهمان باشد. و حتی نگاهمان را به زمین بدوزیم٬ همش پیاده رو هایی را نگاه کنیم که خوشبخت نیستند.

من امروز لذت نگاه کردن را کشف کردم. وقتی یک دختر جوان از کنارم رد می شد. خوشگل نبود. اما من زوم کردم روی صورتش و تا توانستم نگاهش کردم. تا از کنارم رد شد٬ روی نفر بعد. آن وقت لذتش را کشف کردم. الان که دارم می نویسم چهره ی تک تکشان تو ذهنم است. و تازه فهمیده ام این همه سال اشتباه فکر می کردم که حافظه ام ضعیف است. مشکل از پردازنده نبوده٬ مشکل از گیرنده بوده! پیرمردها و دخترهای دبیرستانی که با تخته شاسی ها و لوله های کاغذشان٬ انگار همه شان یا هنر می خوانند یا کلاس های هنری می روند٬ عمله و کارگرهای خسته و بی حوصله٬ پسرهای جوان بیکاره مثل خودم٬ آدمهای مهم بنز و ب ام و سوار! آدم های معمولی پیکان سوار! همه را. بی تبعیض. بعد این سوال تو ذهنم درست شد: چرا یک عمر تو مغزم کردند که نگاهم را بگیرم از مردم؟

یک دلیل بیشتر نمی تواند داشته باشد٬ همان دلیلی که همه ی تربیت اجتماعی دخترهای ما به آن ختم می شود. حفظ گنجینه ای به نام بکارت٬ که نام هایی از قبیل حیا و عفت و ... بهش داده اند. نمی گویم در مورد پسرها نیست٬ چون نمی دانم واقعا هست یا نه٬ اما می دانم و می بینم که پسرها عملاً کمتر مشکل دارند. من امروز دیدم وقتی چشم تو چشم همه ی مردم بشوی کمتر برایت مشکل پیش می آید٬ دیگر هیچ پسری ازت شماره نمی خواهد٬ یا نمی خواهد مدتی باهات هم کلام شود٬ خیلی که نگاهت روش تاثیر بگذارد چند دقیقه ای بیشتر نیست٬ چون دنبالت می آید و می فهمد که این نگاه مال همه است. اما امان از اینکه نگاهت مدام روی زمین باشد و ناگهان نا خواسته با پسری چشم در چشم شوی. و مخصوصاً وامصیبتا اگر این قضیه یکی دو بار دیگر هم تکرار شود.

اما من امروز همه را طولانی و پررو نگاه کردم و هیچ یک از اتفاقات هر روز تکرار نشد. لابد همه ی پسرها و مردها فکر میکنند هیز و ناجوری٬ حتی اگر فاحشه هم باشی دوست دارند وقتی سوار ماشینشان می شوی٬ تو آینه ی جلو باهات چشم در چشم شوند٬ غیر مستقیم. شاید از نگاه مستقیمت می ترسند٬ شاید بدشان می آید. بگذار هیچ مرد و پسری مرا نپسندد٬ بگذار همه ی زن ها و دختر های جوان فکر کنند آدم ندیده ام٬ همه ی پیرمردها و پیرزن ها و زن های گرد و قلمبه ی چادری که هزار تا بچه دارند فکر کنند دیوانه ام.اصلاً من دیوانه ی هیز حـ.شری آدم ندیده‌ام. اما هیچ یک باعث نمی شود دیگر لذت نگاه کردن به آدم ها را از خودم بگیرم.