۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه

مجمع جهاني بزرگداشت علي اصغر

خبرگزاري فارس: رئيس مجمع جهاني حضرت علي‌اصغر (ع) گفت: ساعت 9 صبح سيزدهم دي ماه مقارن با اولين جمعه ماه محرم بزرگداشت جهاني حضرت علي اصغر (ع) در مصلاي تهران برگزار مي‌شود.
يكي از اهداف اين مجمع به گفته‌ی رئيس آن اقای منافی پور بزرگداشت مقام كوچكترين سرباز كربلاست. و البته که بزرگ داشتن هم دارد. خيلی حماسی است كه آدم را بغل کنند و بردارند ببرند وسط میدان جنگ و آدم تشنه اش بشود و بلندش کنند و بگویند به بچه‌مان‌ آب بدهید و آن وقت تیر بزنند تو گلوی آدم و آدم بمیرد. خیلی شهادت خواهانه و خیلی دلاورانه و از جان گذشتگی است.
منافي‌پور نحوه برگزاري اين مراسم را شرح داد و گفت: در اولين جمعه ماه محرم مادران به همراه نوزادان خود براي برگزاري و شركت در اين مراسم در مصلاي تهران حضور مي‌يابند. وي افزود: براي اين نوزادان لباس‌هايي هم شكل با طراحي شبيه به لباس حضرت علي اصغر (ع) را از قبل تدارك ديده‌ايم كه حضور مردم را نزديك به 80 هزار نفر برآورد مي‌كنيم.
و البته که این کارها ما را خیلی به شعائر دینی اسلام نزدیک می‌کند و همه چیز عالی می‌شود. خب بچه‌ای که ازنوزادی همراه مادرش به اینطور مجامع برود و لباس همشکل بپوشد و در این حضور پرشور ممه‌ی مادرش را بمکد و به قنداقش تر بزند صددرصد یک سرباز اسلام خواهد شد. مثل من و همه‌ی هم نسلانم و کلاً همه‌ی کودکان این مرز و بوم که از وقتی دنیا آمدند اذان تو گوششان خوانده شد و اسم اسلامی برایشان انتخاب شد و حالا همه‌شان سینه چاک می‌کنند و می‌روند در خط مقدم جمهوری اسلامی می‌جنگند.
وي افزود: اين بزرگداشت در5 قاره جهان به زبان‌هاي اردو،عربي و آذري انجام مي‌شود و هم چنين ازقبل در ايران لباس‌هاي نوزادان تهيه شده و به ديگر كشورها فرستاده مي‌شود.
و مسلماً اینطور می‌شود که ما سی سال است که در تمام دنیا برای خودمان هواداران پروپا قرصی را دست و پا کرده‌ایم و الان محبوب ترین کشور جهانیم و هیچ یک از آن کافر های خدانشناس بیگانه از ترس مردمان خداشناس علی اصغر شناس عاشورا شناسشان جرات نمی‌کنند در حضور ما زبان به سخن برانند و ما اصلاً از هیچ طرفی تهدید نمی‌شویم و هیچ مشکلی هم اصلاً نداریم.
وي اظهار داشت: مجمع جهاني حضرت علي‌اصغر (ع) يك سازمان مردمي است و حدود 170 نفر مسئول در ايران و در كشورهاي دنيا دارد كه تمام هزينه‌هاي اين بزرگداشت را مردم تقبل كردند.
و حقیقتاً در این روزگار نابسامان گرانی و وضع نا مشخص یارانه‌ها و وجود مردمی که دارند گوشه‌ی خانه‌هاشان از گرسنگی جان می‌کنند ما هیچ بودجه‌ای را صرف این کارها نکرده‌ایم و بلکه فقط و فقط کمک‌های مردمی بوده و ما مدت‌هاست که در تمام رسانه‌ها داریم مثل همه‌ی موارد قبلی از مردم کمک می‌خواهیم برای مجمع جهانی بزرگداشت مقام علی اصغر، و خب اگر شما آگهی‌هاش را ندیده‌اید و یادتان نمی‌آید مشکل ما نیست و صددرصد مشکل خودتان است. می‌خواستید چشم و گوشتان را باز کنید تا توفیق کمک به مجمع را داشته باشید.
منافي‌پور در پاسخ به پرسش خبرنگار فارس درباره ثبت جهاني اين روز در تقويم‌ها گفت: ما به دنبال ثبت روز جهاني حضرت علي اصغر (ع) در تقويم ها هستيم و اين كار را در ميراث فرهنگي به عنوان ثبت معنوي انجام داده‌ايم اما هنوز در تقويم‌ها نيامده است و براي جهاني شدن آن از طريق ميراث فرهنگي به سازمان يونسكو اين پيشنهاد را داديم و قول آن را نيزگرفته‌ايم
و دقیقاً همه‌ی مشکلات بشری و حقوق بشری در مملکت بی صاحب شده‌ی ما حل شده است وما تا آرمانی شدن فقط یک قدم فاصله داریم آن یک قدم هم ثبت روز جهانی علی اصغر در تقویم یونسکو هست که انشاءالله به زودی محقق می‌شود. و من الله توفیق...

۱۳۸۷ دی ۱۰, سه‌شنبه

جنگ احمق ها

هی زمان می‌گذرد و می‌گذرد و این یهودی‌ها (یا به قول جمهوری اسلامی صهیونیست‌ها) در اورشلیم زاد و ولد می‌کنند و هی زیادتر می‌شوند و هیچ کس نمی‌تواند آنها را بیرون کند و جنگ در این سرزمین پیامبرخیز تمام نمی‌شود. مدت‌هاست می‌اندیشم همه‌اش زیر سر ایران است که این همه ادامه دار می‌شود. وقتی صحنه‌های فجیع آدم‌های بی دست و پا شده را در تلوزیون لجنشان نشان می‌دهند مدام این فکر در ذهنم می‌چرخد که اگر این آدم‌ها زیر آتش جنگ تکه پاره نمی‌شدند این کثافت‌ها به چه حربه‌ی دیگری برای مقاصدشان متوسل می‌شدند؟ حقیقت این است که هیچ کس نمی‌تواند یهودی‌ها را از اورشلیم بیرون براند و تعدادشان هم آنقدر زیاد هست که زیر بار حکومت عرب‌ها نروند. و اصلا خیلی باید احمق باشند عرب‌ها اگر بخواهند یک حکومت ایدئولوژیک بسازند و آنچه را که در جغرافیای این گربه ۳۰ سال است می‌آزماییم دوباره بیازمایند. هر عقل سلیمی می‌پذیرد که در نهایت یک حکومت سکولار در اورشلیم بهترین گزینه ی ممکن خواهد بود. اما چرا یک عده هستند که این حقیقت را عقب می‌اندازند و هدفشان چیست؟
یاد حکایت آن طبیب بخیر که مدتهای مدیدی بیماری برای یک زخم سراغش می‌رفت و بهبود نمی‌یافت. یک روز طبیب نبود. شاگردش زخم را شست و پانسمان کرد. مدتی گذشت و بیمار دیگر سراغ طبیب نرفت. طبیب از شاگردش پرسید که از فلانی خبر نداری؟ شاگرد گفت چندی پیش آمد. استخوانی لای زخمش بود که شما ندیده بودید. در آوردم و مرهم گذاشتم. خوب شده که دیگر نمی آید. طبیب جواب داد: خاک بر سر احمقت کنند. آن استخوان را خودم لای زخمش گذاشته بودم که باز هم بیاید.
حالا حکایت مملکت ماست و این جنگ در اورشلیم.
آن همه کشت و کشتار سودان و آن همه جنجال کشمیر چرا در این مملکت اینقدر سر و صدا نمی‌کند که فلسطین می‌کند؟ اگر فلسطین در خاورمیانه نبود٬ یا خاورمیانه یک منطقه‌ی استراتژیک نبود آیا آهنگ مظلومیت مردمش آنقدر در بوق و کرنای این رژیم نواخته می‌شد؟ حیف که دو حیوان کثیف دو سوی این صفحه ی شطرنج ویرانگر نشسته‌اند و حیف‌تر که عرب‌ها و عبری‌ها هیچ کدام عقل درست و حسابی ندارند و گرنه مدت‌ها پیش از این٬ این بازی باخت- باخت را رها کرده بودند.
یادم هست همین قدر هم تو سر و مغز خودمان می‌زدیم برای مظلومیت مردم مسلمان بوسنی هرزگوین که زیر تیغ و دشنه‌ی صرب‌های خونخوار تکه تکه می‌شدند(هه) قرص و دواهای مادربزرگمان را ما کش می‌رفتیم که ببریم به مدرسه بدهیم که به دستشان برساند (هاه) حالا ایران به هیچ کجایشان هم نیست. چند روز پیش از یکیشان پرسیدم: راجع به ایران چه می‌دانی؟ جواب داد: نات اینترستینگ کانتری. گفتمش: برو سراغ یک کانتری اینترستینگ و از همان هم وبکم بخواه...

۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

زن در نگاه يك حكيم دانشمند اسلامي

شاید خیلی ها آیت الله محمدی تاکندی را نشناسند. در این لینک انتخاباتی تا حدی می شود شناختشان. ایشان همچنین نماینده ی معظم ولی فقیه در مجلس خبرگان رهبری نیز می باشند. احتمالاً مجلس خبرگان رهبری باید یکی از عالمانه ترین مجامع روحانی ایران باشد. در انتخابات دور قبل مجلس تعدادی از آرای ایشان ابطال شد. که البته این نقض دانشمند بودن ایشان نمی باشد. احتمالاً از هر طرف که نگاهش کنید این قضیه را و اصلاح طلب باشید در این دستگاه یا اصولگرا نهایتاً دلیلی مثل یک اشتباه معصومانه مطرح است.

اینها را نگفتم که اینجا را سیاسی کنم. گفتم که مفرحش کنم. سخنرانی ایت الله محمدی تاکندی در مسجدالنبی قزوین شنیدنی است.

اصل لینک را متاسفانه نتوانستم پیدا کنم از کجا آمده. یکی از سر چشمه ها کلا از سرویس دهنده وبلاگش حذف شده بود. من از وبلاگ fcuking wasted پیدا کردم.

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

من و همه ي رفتن هايم

امروز دیروز ۱۸ دسامبر روز جهانی مهاجرت بود. اینکه در موردش می نویسم دلیلش اینه که خیلی بهش فکر کردم. برعکس همه ی آدمهایی که می شناسم مهاجرت را نه برای آزادی هایی که طبعاً به دست می آورم٬ نه برای بهتر بودن غیر قابل انکار وضع عمومی زندگی در کشورهایی که من بهشان فکر می کردم٬ که فقط برای تنهایی دوست داشتم. هنوز هم دارم. من الان هم تنها هستم. بیشتر ساعت های روزم را در تنهایی سپری می کنم. حقیقتش وقت غذا می فهمم که آدم های دیگری هم اطرافم هستند. شاید خودخواهی است. اما خودخواهانه تر از هیاهوی پوشالی آنها نیست. آنها. چه ضمیر دوری. همه ی رابطه ی من با آدمها همین تارهای نوری است. که اگر اختراع نشده بودند ذهن من تا الان تار عنکبوت بسته بود. ادعا نمی کنم نبسته است. اما حداقل اگر هم بسته من حسش نمی کنم. جهنم. فرض بگیر من هم کبکی مثل بقیه سرم توی برف.

حالا بگیر که گاهی از تنهاییم خسته می شوم و نق می زنم. اما راستش این است که چند دقیقه که در هیاهویشان قرار می گیرم فراری می شوم. و یک راست دیگر این حقیقت سر راست است که حضور یک مرد در زندگیم واقعا کم است. از ۲۳ سالگی دقیقا این درک عمیق از نداشتن به تمام زندگی من هجوم آورد. درست از وقتی که با بهروز سر این داستان مضحک خلقت بحثم شد و نخواستم به این نتیجه برسم که من برای او خلق شده ام. براش کمی سنگین بود. حالا که فکر می کنم تعجب می کنم چطور دو سال دوستش داشتم. احتمالش زیاد بود که باهاش ازدواج هم بکنم و چه خوب شد که نکردم. آن وقت هنوز نمی دانستم که او من و مادرش را موجوداتی می داند که برای آسایشش خلق شده ایم. و او متصور است که اگر برادرش کامران به همسرش خیانت می کند خب مرد است و می تواند ولی همسرش یک زن است و قضیه خیلی فرق می کند.

نمی دانم آن روز آن همه چانه ی چی را زدم. اما می دانم با اینکه نمی توانم همزمان با دو تا مرد (و حتی بیشتر وقت ها با همان یک مرد هم) رابطه داشته باشم٬ اما دوست دارم همسر مردی باشم که اگر خیانت پیشه است٬ این حق را برای من هم قائل باشد. و حق این را که از این حق استفاده بکنم یا نکنم. حالا دوباره حرف شوهر رفتن من در خانه شروع شده. دو ماه نیست برگشته ام. تا حرف رفتن را می زنم فوراً می گویند مادرت مریض است و بهت احتیاج دارد. اما به محض اینکه حرف شوهر رفتن من می شود مادر آنقدرها هم مشکلی ندارد و می شود کمک را با پسرها یک جورهایی تقسیم کرد (هاه). اجداد پایه گزاران محرم و صفر را خدایشان خیر دهاد که بانیش شده اند که دو ماهی اعصاب ما راحت باشد.

گفت: آدم جز ازدواج و تداوم نسل کاری ندارد(!!!) ناچاری. الان درک نمی کنی. وقتی سنت بالاتر رفت می فهمی.

گفتم: آدم ناچار است. من بز! یک بز نر برایم بیاور که معترف باشد که بز نر است. باهاش ازدواج می کنم.

از بی منطقیم وقت اینجور بحث ها لذت خاصی می برم. طرف در می ماند. مصداق مثل تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است می شوم و تا مدتی اعصابم آرام است. از هیاهوی ۵ دقیقه ایم که فوراً بحث ازدواج وسطش مطرح شد باز آمدم به کنج خلوتم. یک حقیقت دیگر این است که اگر تو می خواستی حاضر می شدم که پیه این گه کاری را به تنم بمالم. اما تو نمی خواهی. تو حتی تنهایی مرا٬ حتی نیاز لعنتیم را به حضورت و به لمس فیزیکت پر نکرده ای و من همچنان عاشقت هستم.

حسابش را دارم چند روز شد که نه زنگ زدم نه sms گفتم شاید رفتی از یادم. اما نرفتی. گفتم خودت هم که از خدات می خواهی. اما حالا جوابم را نمی دهی. قهر کرده ای لعنتی! این همه تناقض را بر سرم می بارانی که چه کنی؟ می دانم نمی خواهی. می دانم خیالت راحت شده بود این چند روز. می دانم جوابم را نمی دهی که ادامه ندهم. و می دانم چند روز دیگر خودت زنگ می زنی می گویی بی معرفت شده ای. ما را از ياد برده ای (هاه)

فایل هایی را که در مورد تحصیل و اقامت در کشورهای اسکاندیناوی و کانادا آن روزها جمع می کردم دوباره زیر و رو کردم. آخ که من عاشق سردی و تنهایی این کشورها هستم. اما حالا دیگر کم کم دارم از خیرش می گذرم. خیال مددکار شدن و نوشتن و نوشتن و نوشتن از هر کار دیگری بازم داشته. یک دلیل دیگرش هم این است که حالا دیگر خوب می دانم سرنوشتی که برای خودم رقم زده ام تنهایی مطلق است و زیاد برای رسیدن به آن سردی و تنهایی هوس انگیز تلاش نمی کنم.

پ.ن: می خواستم چیز دیگری بنویسم. این شد. حالا بماند بعد

۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

داشتم تو کابینت می گشتم دنبال یه ظرفی که بشه توش یه نمیرو کرد٬ حالا هر ظرفی٬ حتی بگو در قابلمه٬ یا سینی. دستم خورد به یه چیزی افتاد. یه کیسه ی پارچه ای بود. صدای خاصی داشت. کنجکاو شدم درشو باز کردم.یه عالم برگه زردآلو توش بود. نمیدونم کار کی بود. باید مال خیلی وقت پیش باشه. یادم به مادربزرگم افتاد. از این کارا زیاد می کرد. دوس داشتم. لواشک درست می کرد. همه ی میوه های تابستونی رو هم خشک می کرد. انصافا من تنها چیز تابستون که دوست دارم میوه هاشه. و وقتی اونا رو بشه بیاریم تو سرمای لذت بخش زمستون٬ چه حالی میده. حالا من به جای ناهار دارم برگه زرد آلوی ترش می خورم و یاد مادربزرگ کدبانو اما بد اخلاقم افتادم که وقتی محبت می کرد شاخ در میاوردم. ده سالم بود که مرد. من همه ی عمرم با اون زندگی کرده بودم و بهش مامانی می گفتم. پیرزنی که تو همه ی قصه هام توصیف می کنم همونه. شخصیت عجیب پیچیده ای داشت و من هر چی راجع بهش می نویسم می بینم ناقصه.

اما چیزی که ازش خوب تو ذهنم مونده لحظه ی احتضار و مرگشه که یکی رو آورده بودن دعا بخونه تا بمیره. من با اینکه همچی میونه ی خوبی باهاش نداشتم اما دلم سوخته بود که بچه هاش دارن دعا می کنن بمیره. با اینکه از اتاق بیرونم می کردن یه درزی پیدا می کردم که عین موش بخزم توش و اون چهره هرگز یادم نمیره. چهره ای که جلوی چشم من مرگ روش سایه انداخت و بی شکل و بی حالت و بی رنگش کرد...

۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه

تجلیل از سادات تیم ملی٬ تجلیل از کسانی که اسم فاطمه یا علی دارند و ... یعنی تشویق به خاطر هنری که نکرده ای.

تعجبم از این است که جایی که با افتخار در اخبارشان می گویند که ما عده ای را به خاطر هنری که نکرده اند جایزه می دهیم٬ چرا می ترسند که کسی بفهمد عده ای را هم به خاطر گهی که نخورده اند مجازات می کنند؟

۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

کار این خبرنگار عراقی٬ نه اینکه کار کمی باشد٬ نه اینکه در نوع خودش یک انقلاب نبوده باشد٬ اما این همه مانور تلوزیون جمهوری اسلامی روی این قضیه حال آدم را به هم می زند. جالب اینجاست که در سایت های خبر گزاری رسمی دولت ایران٬ ایرنا و ایسنا به حداقل بازتاب های ممکن کفایت کرده اند. بر عکس ِ تلوزیون که امروز تقریباً تبدیل شده بود به بلندگویی برای فریاد فروخفته ی مردم عراق٬ که ناگهان در لنگه های کفش خبرنگاری نمود پیدا کرده. و چقدر تحلیل! برای این واکنش٬ که اگر كار سياسي نباشد ( توي يكي از وبلاگها خواندم كه خطاب به خبرنگار عراقي نوشته بود: زماني كه صدام بود جرات نطق كشيدن نداشتيد و حالا لنگه كفش پرت مي كنيد!) بیشتر شبیه انفجار دردهای انباشته شده ی مردیست که شاید جنگ همه چیزش را ازش ربوده باشد.

وقتی که می بینی حتی از نشان دادن دردهای مردمان جهان هم هدفی جز سیاست های متعفنشان ندارند٬ بیشتر حالت به هم می خورد و میخواهی تهوعت را روی سر تاپای مجری های این خیمه شب بازی مضحک خالی کنی. اما یک پرده ی شیشه ای بینتان است و نمی گذارد.

قبلا گفته بودم راجع به واکنش های مردم خودمان که محدود شده به چند تا sms فرستادن و توی تاکسی غر زدن. همین است که بدبختمان کرده و همین هم مردم عراق را بیچاره تر از این خواهد کرد. قهرمان ملی شان کسی خواهد شد که لنگه کفشی را پرتاب کرده است... نسل آن چریک هایی که پایه های ستم هزاران هزار ساله ای را متزلزل می کرده اند٬ آن انقلابیهای فقیری که خیابان ها را می بسته اند و امپراطوری هارا واژگون می کرده اند٬ نسل هاست که به افسانه ها پیوسته اند.

۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

از مردم كم فهمي كه داريم

دیگر از شنیدن جمله ی ما مردم فهیم و با فرهنگی هستیم٬ یا داریم٬ و همه ی انواع مشتقاتش حالم به هم می خورد. شده لق لقه ی زبان هر چه زالوی مفت خور در این مملکت است. از یک کاندید ریاست جمهوری بگیر تا یک رئیس جمهور رو به زوال تا یک وزیر کشور در حال استیضاح تا شهردار تخمی یک شهر کوچک دور افتاده تا یک آخوند که توی مدرسه سخنرانی می کند.

ملت ما فهیم نیستند هزار تا دلیل برایش می توانم بیاورم. اولیش اینکه با همین عبارت "مردم فهیم ایران" هر چه را خواستید چپاندید تو پاچه شان. تعجبم از این است٬ مردمی که می توانند کلیشه را در فیلم های مجید مجیدی و بازیهای ترانه علی دوستی و نقاشی های فرشچیان درک کنند چطور در این جمله ی شما درک نمی کنند؟

ما ملت فهیمی نیستیم. حتی اگر دانش آموزهایمان سالی صد تا طلای المپیاد جهانی بیاورند و مهندس ها و پزشک هایمان در آمریکا و اروپا کولاک کنند با کشف ها و اختراعاتشان و همه ی تیم ملی وزنه برداریمان طلا بگیرند باز هم من مصرانه در موضع خودم هستم. ملت ما فهیم نیستند. چرا مهندس ها و پزشک هایمان در کشور خودمان هیچی نمی شوند؟ چرا المپیادی هایمان دانشگاه که می روند جز تک و توکی٬ بقیه شان محو می شوند؟ چرا ورزش های تیمی مان هر سی چهل سال یک افتخار نیم بند نصیبشان می شود؟

برای اینکه ما فهم مجموع بودن را نداریم. فهم با هم بودن و پشت هم بودن را نداریم. برای اینکه اگر رفیقمان نمره اش بهتر از ما شد او و استاد را متهم می کنیم به هر چیزی که دستمان رسید. حتی اگر بدترین نمره ی کلاس هم شدیم از بهانه کم نمی آوریم. چون ما فقط ادعای عقل و هوش داریم. و عقل و هوش را هم با زرنگ بازی و قالتاق نمایی عوضی گرفته ایم. ما ملت فهیمی نیستیم چون آدمهای مدیری نیستیم٬ آدمهای صرفه جویی نیستیم٬ با هم مهربان نیستیم٬ چون هر کسی با دو تا هندوانه که زیر بغلمان بگذارد راحت سوارمان می شود و ما سواری را می دهیم و هندوانه را هم می کشیم و عر هم نمی زنیم و جفتک هم نمی اندازیم و مثال سگ هم پارس می کنیم و دم تکان می دهیم.

هنر نیست که ما در جشن عاطفه ها و کمیته امداد و صندوق صدقات به همدیگر کمک کنیم. هنر که نیست هیچ٬ بی هنری و کم عقلی هم هست. حقمان را می خورند و صدقه بگیر و مفت خور بارمان می آورند و ما این را نمی فهمیم. پا می شویم مثل میمون جلوی دوربین صدا و سیما می گوییم ما ملت فهیمی هستیم و به مردم مظلوم فلان قبرستان کمک می کنیم. مثل عنتر سیرک ها مصاحبه می کنیم و می گوییم چقدر دادیم فلان یتیم خانه و چند تا بچه تحت پوششمان است. دقیقا تو بازی ای که مربی هایمان ترتیب داده اند شرکت می کنیم و خودمان هم نمی فهمیم و زورش اینجاست که اسم خودمان را هم گذاشته ایم آدم٬ گذاشته ایم فهیم.

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

يونان، اين روزها

دیروز تلوزیون جنجالهای داخلی یونان را نشان می داد. بعد از مدتها بود که تلوزیون می دیدم. آن هم جایی که ناهار می خوردم روشن بود. همان وقت یک عنتری که نمی دانم از کجا پی به طرز فکر من برده و مدام سعی می کند حالیم کند که الاغی بیش نیستم و در جهل مرکب٬ سر رسیده بود و رو به من گفت: بیاه! اینم اتوپیای شما! اروپا!!! پلیس یک بچه را کشته.

می شد هزار جور جوابش را بدهم که در ِخلاش را یک مدتی بگذارد. تو ذهنم همه جور جوابی چرخ می زد. اما حوصله ی بحث را نداشتم. فقط نمی دانم چطور ناگهان یاد دکتر زهرا بنی یعقوب افتادم و خیلی ناخودآگاه رو به یارو گفتم: حداقل مردمش اینقدر جنم دارند که اگر پلیس یک بچه را کشت این بلا را سرش بیاورند. مردم ایران اگر وجودش را داشتند اروپا اتوپیای هیچ کس نمی شد.

دیگر چیزی نگفت. من هم.

* تمام لینکهایی که برای زهرا بنی یعقوب می شود سرچ کرد فیلتر هستند (هاه)

۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

ما آدمهایی که اوایل دهه ی ۶۰ متولد شده ایم با هم اشتراکات خیلی زیادی داریم. اولیش اینکه تعدادمان خیلی زیاد است. به قول یکی از دوستانم " ما در کمبود امکانات بهداشتی متولد شده ایم." اما این کمبود آنقدر نبود که مثل آدمهای دهه ی ۲۰ و ۳۰ مرگ و میرمان هم زیاد باشد و تعادل جمعیتمان حفظ شود. در مورد ما کمبود فقط به روشهای پیش گیری از بارداری محدود میشده!!!

ما در هم می لولیدیم٬ در کلاسهای ۴۰ - ۵۰ نفری درس می خواندیم٬ پاک کنهای لاستیکی سه رنگمان دفتر تعاونیمان را سیاه میکرد. ورق های کاهی کتاب فارسیمان گوشه هاش لوله می شد و روی جلد پلاستیکیش با ناخن خراش می انداختیم. مدادمان را با لوله های پلاستیکی که سرش پیچ می کردیم تا آخرین قطره استفاده می کردیم. قرص و دوای استفاده نشده ی مادربزرگمان را کش می رفتیم می بردیم مدرسه برای مردم مظلوم بوسنی هرزگووین!!! یا زلزله زده های رودبار که تا سالها به بسته های مسکن ما محتاج بودند انگار...

خط کش می خوردیم وقتی حرف می زدیم سر کلاس و آنقدر بهمان دیر اجازه می دادند دستشویی برویم که می شاشیدیم به خودمان و مضحکه می شدیم. خوبیش این بود که دفعه ی بعد هم یکی دیگر می شاشید و نوبت ما بود که بخندیم. ما نجنگیدیم٬ انقلاب نکردیم٬ کشته نشدیم اما همش تو گوشمان حرف جنگ و انقلاب و کشته شدن بود. نخندیدن و شوخی نکردن و مانتوی مشکی و مقنعه ی خاکستری پوشیدن و تشییع جنازه رفتن. نوبت صبح و بعد از ظهر داشتن و هی با بچه های نوبت بعد دعوا کردن و دست به یقه شدن.

عاشقی مان از پشت یک پیچ کوچه نامه دادن و نامه گرفتن بود I love you مان را با خودكار مشکی نقاشی می کردیم و به جای o ی وسطش یک قلب تیر خورده می کشیدیم. آن وقت یکی از جنس خودمان٬ با جاسوسی معصومانه ای مثل خودمان٬ می رفت چغلی مان را به مدیر مدرسه می کرد و خر بیار و باقالی بار کن...

نبود کافی شاپ٬ نمی رفتیم سینما. کنسرت تعطیل بود. پیست اسکی جایی نبود. ما به جرم عاشقی ای در حد نوشتن در دفتر خاطرات اخراج می شدیم. پشت کنکور آنقدر پرجمعیت بودیم که از هر ده نفرمان یکی شانسش را می آورد که دانشجو بشود. و چقدر مهم بود برایمان دانشجو شدن و لیسانسه شدن...

آن وقت که وقت درس و تحقیقمان بود تازه یاد گرفتیم که با جنس مخالفمان حرف بزنیم و برویم سینما و کلاس را دودره کنیم و سر امتحان در برویم که لذتکی ببریم. کافی شاپی برویم و کنسرتی و ...

آن وقت که درسمان تمام شد پشت درهای بسته ی بازارکار هی ماندیم و هی پنجه و مشت ساییدیم تا شاید این در تنگ٬ با جمعیتی میلیونی پشتش باز شود. دانه دانه از این در رد می شویم یا اصلا رد نمی شویم و پشتش می مانیم. ما آدمهای دهه ی ۶۰ عجیبیم. هر چه فکر می کنیم به نتیجه نمی رسیم که چرا اینقدر عجیبیم...

۱۳۸۶ بهمن ۱۳, شنبه

فريدون سه پسر داشت

ميچسبد خواندنش اين روزها. وقتي رسانه ي ملي را با همه ي شعارهاي صدتا يك غازش ناگزيري از تحمل، مي چسبد خواندن فريدون سه پسر داشت، گاه خنده، گاه نمي اشك...
حيف است سخاوت هنرمندي مثل عباس معروفي كه قدرش را ندانيم.