۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

از مردم كم فهمي كه داريم

دیگر از شنیدن جمله ی ما مردم فهیم و با فرهنگی هستیم٬ یا داریم٬ و همه ی انواع مشتقاتش حالم به هم می خورد. شده لق لقه ی زبان هر چه زالوی مفت خور در این مملکت است. از یک کاندید ریاست جمهوری بگیر تا یک رئیس جمهور رو به زوال تا یک وزیر کشور در حال استیضاح تا شهردار تخمی یک شهر کوچک دور افتاده تا یک آخوند که توی مدرسه سخنرانی می کند.

ملت ما فهیم نیستند هزار تا دلیل برایش می توانم بیاورم. اولیش اینکه با همین عبارت "مردم فهیم ایران" هر چه را خواستید چپاندید تو پاچه شان. تعجبم از این است٬ مردمی که می توانند کلیشه را در فیلم های مجید مجیدی و بازیهای ترانه علی دوستی و نقاشی های فرشچیان درک کنند چطور در این جمله ی شما درک نمی کنند؟

ما ملت فهیمی نیستیم. حتی اگر دانش آموزهایمان سالی صد تا طلای المپیاد جهانی بیاورند و مهندس ها و پزشک هایمان در آمریکا و اروپا کولاک کنند با کشف ها و اختراعاتشان و همه ی تیم ملی وزنه برداریمان طلا بگیرند باز هم من مصرانه در موضع خودم هستم. ملت ما فهیم نیستند. چرا مهندس ها و پزشک هایمان در کشور خودمان هیچی نمی شوند؟ چرا المپیادی هایمان دانشگاه که می روند جز تک و توکی٬ بقیه شان محو می شوند؟ چرا ورزش های تیمی مان هر سی چهل سال یک افتخار نیم بند نصیبشان می شود؟

برای اینکه ما فهم مجموع بودن را نداریم. فهم با هم بودن و پشت هم بودن را نداریم. برای اینکه اگر رفیقمان نمره اش بهتر از ما شد او و استاد را متهم می کنیم به هر چیزی که دستمان رسید. حتی اگر بدترین نمره ی کلاس هم شدیم از بهانه کم نمی آوریم. چون ما فقط ادعای عقل و هوش داریم. و عقل و هوش را هم با زرنگ بازی و قالتاق نمایی عوضی گرفته ایم. ما ملت فهیمی نیستیم چون آدمهای مدیری نیستیم٬ آدمهای صرفه جویی نیستیم٬ با هم مهربان نیستیم٬ چون هر کسی با دو تا هندوانه که زیر بغلمان بگذارد راحت سوارمان می شود و ما سواری را می دهیم و هندوانه را هم می کشیم و عر هم نمی زنیم و جفتک هم نمی اندازیم و مثال سگ هم پارس می کنیم و دم تکان می دهیم.

هنر نیست که ما در جشن عاطفه ها و کمیته امداد و صندوق صدقات به همدیگر کمک کنیم. هنر که نیست هیچ٬ بی هنری و کم عقلی هم هست. حقمان را می خورند و صدقه بگیر و مفت خور بارمان می آورند و ما این را نمی فهمیم. پا می شویم مثل میمون جلوی دوربین صدا و سیما می گوییم ما ملت فهیمی هستیم و به مردم مظلوم فلان قبرستان کمک می کنیم. مثل عنتر سیرک ها مصاحبه می کنیم و می گوییم چقدر دادیم فلان یتیم خانه و چند تا بچه تحت پوششمان است. دقیقا تو بازی ای که مربی هایمان ترتیب داده اند شرکت می کنیم و خودمان هم نمی فهمیم و زورش اینجاست که اسم خودمان را هم گذاشته ایم آدم٬ گذاشته ایم فهیم.

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

يونان، اين روزها

دیروز تلوزیون جنجالهای داخلی یونان را نشان می داد. بعد از مدتها بود که تلوزیون می دیدم. آن هم جایی که ناهار می خوردم روشن بود. همان وقت یک عنتری که نمی دانم از کجا پی به طرز فکر من برده و مدام سعی می کند حالیم کند که الاغی بیش نیستم و در جهل مرکب٬ سر رسیده بود و رو به من گفت: بیاه! اینم اتوپیای شما! اروپا!!! پلیس یک بچه را کشته.

می شد هزار جور جوابش را بدهم که در ِخلاش را یک مدتی بگذارد. تو ذهنم همه جور جوابی چرخ می زد. اما حوصله ی بحث را نداشتم. فقط نمی دانم چطور ناگهان یاد دکتر زهرا بنی یعقوب افتادم و خیلی ناخودآگاه رو به یارو گفتم: حداقل مردمش اینقدر جنم دارند که اگر پلیس یک بچه را کشت این بلا را سرش بیاورند. مردم ایران اگر وجودش را داشتند اروپا اتوپیای هیچ کس نمی شد.

دیگر چیزی نگفت. من هم.

* تمام لینکهایی که برای زهرا بنی یعقوب می شود سرچ کرد فیلتر هستند (هاه)

۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

ما آدمهایی که اوایل دهه ی ۶۰ متولد شده ایم با هم اشتراکات خیلی زیادی داریم. اولیش اینکه تعدادمان خیلی زیاد است. به قول یکی از دوستانم " ما در کمبود امکانات بهداشتی متولد شده ایم." اما این کمبود آنقدر نبود که مثل آدمهای دهه ی ۲۰ و ۳۰ مرگ و میرمان هم زیاد باشد و تعادل جمعیتمان حفظ شود. در مورد ما کمبود فقط به روشهای پیش گیری از بارداری محدود میشده!!!

ما در هم می لولیدیم٬ در کلاسهای ۴۰ - ۵۰ نفری درس می خواندیم٬ پاک کنهای لاستیکی سه رنگمان دفتر تعاونیمان را سیاه میکرد. ورق های کاهی کتاب فارسیمان گوشه هاش لوله می شد و روی جلد پلاستیکیش با ناخن خراش می انداختیم. مدادمان را با لوله های پلاستیکی که سرش پیچ می کردیم تا آخرین قطره استفاده می کردیم. قرص و دوای استفاده نشده ی مادربزرگمان را کش می رفتیم می بردیم مدرسه برای مردم مظلوم بوسنی هرزگووین!!! یا زلزله زده های رودبار که تا سالها به بسته های مسکن ما محتاج بودند انگار...

خط کش می خوردیم وقتی حرف می زدیم سر کلاس و آنقدر بهمان دیر اجازه می دادند دستشویی برویم که می شاشیدیم به خودمان و مضحکه می شدیم. خوبیش این بود که دفعه ی بعد هم یکی دیگر می شاشید و نوبت ما بود که بخندیم. ما نجنگیدیم٬ انقلاب نکردیم٬ کشته نشدیم اما همش تو گوشمان حرف جنگ و انقلاب و کشته شدن بود. نخندیدن و شوخی نکردن و مانتوی مشکی و مقنعه ی خاکستری پوشیدن و تشییع جنازه رفتن. نوبت صبح و بعد از ظهر داشتن و هی با بچه های نوبت بعد دعوا کردن و دست به یقه شدن.

عاشقی مان از پشت یک پیچ کوچه نامه دادن و نامه گرفتن بود I love you مان را با خودكار مشکی نقاشی می کردیم و به جای o ی وسطش یک قلب تیر خورده می کشیدیم. آن وقت یکی از جنس خودمان٬ با جاسوسی معصومانه ای مثل خودمان٬ می رفت چغلی مان را به مدیر مدرسه می کرد و خر بیار و باقالی بار کن...

نبود کافی شاپ٬ نمی رفتیم سینما. کنسرت تعطیل بود. پیست اسکی جایی نبود. ما به جرم عاشقی ای در حد نوشتن در دفتر خاطرات اخراج می شدیم. پشت کنکور آنقدر پرجمعیت بودیم که از هر ده نفرمان یکی شانسش را می آورد که دانشجو بشود. و چقدر مهم بود برایمان دانشجو شدن و لیسانسه شدن...

آن وقت که وقت درس و تحقیقمان بود تازه یاد گرفتیم که با جنس مخالفمان حرف بزنیم و برویم سینما و کلاس را دودره کنیم و سر امتحان در برویم که لذتکی ببریم. کافی شاپی برویم و کنسرتی و ...

آن وقت که درسمان تمام شد پشت درهای بسته ی بازارکار هی ماندیم و هی پنجه و مشت ساییدیم تا شاید این در تنگ٬ با جمعیتی میلیونی پشتش باز شود. دانه دانه از این در رد می شویم یا اصلا رد نمی شویم و پشتش می مانیم. ما آدمهای دهه ی ۶۰ عجیبیم. هر چه فکر می کنیم به نتیجه نمی رسیم که چرا اینقدر عجیبیم...