ما آدمهایی که اوایل دهه ی ۶۰ متولد شده ایم با هم اشتراکات خیلی زیادی داریم. اولیش اینکه تعدادمان خیلی زیاد است. به قول یکی از دوستانم " ما در کمبود امکانات بهداشتی متولد شده ایم." اما این کمبود آنقدر نبود که مثل آدمهای دهه ی ۲۰ و ۳۰ مرگ و میرمان هم زیاد باشد و تعادل جمعیتمان حفظ شود. در مورد ما کمبود فقط به روشهای پیش گیری از بارداری محدود میشده!!!
ما در هم می لولیدیم٬ در کلاسهای ۴۰ - ۵۰ نفری درس می خواندیم٬ پاک کنهای لاستیکی سه رنگمان دفتر تعاونیمان را سیاه میکرد. ورق های کاهی کتاب فارسیمان گوشه هاش لوله می شد و روی جلد پلاستیکیش با ناخن خراش می انداختیم. مدادمان را با لوله های پلاستیکی که سرش پیچ می کردیم تا آخرین قطره استفاده می کردیم. قرص و دوای استفاده نشده ی مادربزرگمان را کش می رفتیم می بردیم مدرسه برای مردم مظلوم بوسنی هرزگووین!!! یا زلزله زده های رودبار که تا سالها به بسته های مسکن ما محتاج بودند انگار...
خط کش می خوردیم وقتی حرف می زدیم سر کلاس و آنقدر بهمان دیر اجازه می دادند دستشویی برویم که می شاشیدیم به خودمان و مضحکه می شدیم. خوبیش این بود که دفعه ی بعد هم یکی دیگر می شاشید و نوبت ما بود که بخندیم. ما نجنگیدیم٬ انقلاب نکردیم٬ کشته نشدیم اما همش تو گوشمان حرف جنگ و انقلاب و کشته شدن بود. نخندیدن و شوخی نکردن و مانتوی مشکی و مقنعه ی خاکستری پوشیدن و تشییع جنازه رفتن. نوبت صبح و بعد از ظهر داشتن و هی با بچه های نوبت بعد دعوا کردن و دست به یقه شدن.
عاشقی مان از پشت یک پیچ کوچه نامه دادن و نامه گرفتن بود I love you مان را با خودكار مشکی نقاشی می کردیم و به جای o ی وسطش یک قلب تیر خورده می کشیدیم. آن وقت یکی از جنس خودمان٬ با جاسوسی معصومانه ای مثل خودمان٬ می رفت چغلی مان را به مدیر مدرسه می کرد و خر بیار و باقالی بار کن...
نبود کافی شاپ٬ نمی رفتیم سینما. کنسرت تعطیل بود. پیست اسکی جایی نبود. ما به جرم عاشقی ای در حد نوشتن در دفتر خاطرات اخراج می شدیم. پشت کنکور آنقدر پرجمعیت بودیم که از هر ده نفرمان یکی شانسش را می آورد که دانشجو بشود. و چقدر مهم بود برایمان دانشجو شدن و لیسانسه شدن...
آن وقت که وقت درس و تحقیقمان بود تازه یاد گرفتیم که با جنس مخالفمان حرف بزنیم و برویم سینما و کلاس را دودره کنیم و سر امتحان در برویم که لذتکی ببریم. کافی شاپی برویم و کنسرتی و ...
آن وقت که درسمان تمام شد پشت درهای بسته ی بازارکار هی ماندیم و هی پنجه و مشت ساییدیم تا شاید این در تنگ٬ با جمعیتی میلیونی پشتش باز شود. دانه دانه از این در رد می شویم یا اصلا رد نمی شویم و پشتش می مانیم. ما آدمهای دهه ی ۶۰ عجیبیم. هر چه فکر می کنیم به نتیجه نمی رسیم که چرا اینقدر عجیبیم...