۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

من و همه ي رفتن هايم

امروز دیروز ۱۸ دسامبر روز جهانی مهاجرت بود. اینکه در موردش می نویسم دلیلش اینه که خیلی بهش فکر کردم. برعکس همه ی آدمهایی که می شناسم مهاجرت را نه برای آزادی هایی که طبعاً به دست می آورم٬ نه برای بهتر بودن غیر قابل انکار وضع عمومی زندگی در کشورهایی که من بهشان فکر می کردم٬ که فقط برای تنهایی دوست داشتم. هنوز هم دارم. من الان هم تنها هستم. بیشتر ساعت های روزم را در تنهایی سپری می کنم. حقیقتش وقت غذا می فهمم که آدم های دیگری هم اطرافم هستند. شاید خودخواهی است. اما خودخواهانه تر از هیاهوی پوشالی آنها نیست. آنها. چه ضمیر دوری. همه ی رابطه ی من با آدمها همین تارهای نوری است. که اگر اختراع نشده بودند ذهن من تا الان تار عنکبوت بسته بود. ادعا نمی کنم نبسته است. اما حداقل اگر هم بسته من حسش نمی کنم. جهنم. فرض بگیر من هم کبکی مثل بقیه سرم توی برف.

حالا بگیر که گاهی از تنهاییم خسته می شوم و نق می زنم. اما راستش این است که چند دقیقه که در هیاهویشان قرار می گیرم فراری می شوم. و یک راست دیگر این حقیقت سر راست است که حضور یک مرد در زندگیم واقعا کم است. از ۲۳ سالگی دقیقا این درک عمیق از نداشتن به تمام زندگی من هجوم آورد. درست از وقتی که با بهروز سر این داستان مضحک خلقت بحثم شد و نخواستم به این نتیجه برسم که من برای او خلق شده ام. براش کمی سنگین بود. حالا که فکر می کنم تعجب می کنم چطور دو سال دوستش داشتم. احتمالش زیاد بود که باهاش ازدواج هم بکنم و چه خوب شد که نکردم. آن وقت هنوز نمی دانستم که او من و مادرش را موجوداتی می داند که برای آسایشش خلق شده ایم. و او متصور است که اگر برادرش کامران به همسرش خیانت می کند خب مرد است و می تواند ولی همسرش یک زن است و قضیه خیلی فرق می کند.

نمی دانم آن روز آن همه چانه ی چی را زدم. اما می دانم با اینکه نمی توانم همزمان با دو تا مرد (و حتی بیشتر وقت ها با همان یک مرد هم) رابطه داشته باشم٬ اما دوست دارم همسر مردی باشم که اگر خیانت پیشه است٬ این حق را برای من هم قائل باشد. و حق این را که از این حق استفاده بکنم یا نکنم. حالا دوباره حرف شوهر رفتن من در خانه شروع شده. دو ماه نیست برگشته ام. تا حرف رفتن را می زنم فوراً می گویند مادرت مریض است و بهت احتیاج دارد. اما به محض اینکه حرف شوهر رفتن من می شود مادر آنقدرها هم مشکلی ندارد و می شود کمک را با پسرها یک جورهایی تقسیم کرد (هاه). اجداد پایه گزاران محرم و صفر را خدایشان خیر دهاد که بانیش شده اند که دو ماهی اعصاب ما راحت باشد.

گفت: آدم جز ازدواج و تداوم نسل کاری ندارد(!!!) ناچاری. الان درک نمی کنی. وقتی سنت بالاتر رفت می فهمی.

گفتم: آدم ناچار است. من بز! یک بز نر برایم بیاور که معترف باشد که بز نر است. باهاش ازدواج می کنم.

از بی منطقیم وقت اینجور بحث ها لذت خاصی می برم. طرف در می ماند. مصداق مثل تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است می شوم و تا مدتی اعصابم آرام است. از هیاهوی ۵ دقیقه ایم که فوراً بحث ازدواج وسطش مطرح شد باز آمدم به کنج خلوتم. یک حقیقت دیگر این است که اگر تو می خواستی حاضر می شدم که پیه این گه کاری را به تنم بمالم. اما تو نمی خواهی. تو حتی تنهایی مرا٬ حتی نیاز لعنتیم را به حضورت و به لمس فیزیکت پر نکرده ای و من همچنان عاشقت هستم.

حسابش را دارم چند روز شد که نه زنگ زدم نه sms گفتم شاید رفتی از یادم. اما نرفتی. گفتم خودت هم که از خدات می خواهی. اما حالا جوابم را نمی دهی. قهر کرده ای لعنتی! این همه تناقض را بر سرم می بارانی که چه کنی؟ می دانم نمی خواهی. می دانم خیالت راحت شده بود این چند روز. می دانم جوابم را نمی دهی که ادامه ندهم. و می دانم چند روز دیگر خودت زنگ می زنی می گویی بی معرفت شده ای. ما را از ياد برده ای (هاه)

فایل هایی را که در مورد تحصیل و اقامت در کشورهای اسکاندیناوی و کانادا آن روزها جمع می کردم دوباره زیر و رو کردم. آخ که من عاشق سردی و تنهایی این کشورها هستم. اما حالا دیگر کم کم دارم از خیرش می گذرم. خیال مددکار شدن و نوشتن و نوشتن و نوشتن از هر کار دیگری بازم داشته. یک دلیل دیگرش هم این است که حالا دیگر خوب می دانم سرنوشتی که برای خودم رقم زده ام تنهایی مطلق است و زیاد برای رسیدن به آن سردی و تنهایی هوس انگیز تلاش نمی کنم.

پ.ن: می خواستم چیز دیگری بنویسم. این شد. حالا بماند بعد

۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

داشتم تو کابینت می گشتم دنبال یه ظرفی که بشه توش یه نمیرو کرد٬ حالا هر ظرفی٬ حتی بگو در قابلمه٬ یا سینی. دستم خورد به یه چیزی افتاد. یه کیسه ی پارچه ای بود. صدای خاصی داشت. کنجکاو شدم درشو باز کردم.یه عالم برگه زردآلو توش بود. نمیدونم کار کی بود. باید مال خیلی وقت پیش باشه. یادم به مادربزرگم افتاد. از این کارا زیاد می کرد. دوس داشتم. لواشک درست می کرد. همه ی میوه های تابستونی رو هم خشک می کرد. انصافا من تنها چیز تابستون که دوست دارم میوه هاشه. و وقتی اونا رو بشه بیاریم تو سرمای لذت بخش زمستون٬ چه حالی میده. حالا من به جای ناهار دارم برگه زرد آلوی ترش می خورم و یاد مادربزرگ کدبانو اما بد اخلاقم افتادم که وقتی محبت می کرد شاخ در میاوردم. ده سالم بود که مرد. من همه ی عمرم با اون زندگی کرده بودم و بهش مامانی می گفتم. پیرزنی که تو همه ی قصه هام توصیف می کنم همونه. شخصیت عجیب پیچیده ای داشت و من هر چی راجع بهش می نویسم می بینم ناقصه.

اما چیزی که ازش خوب تو ذهنم مونده لحظه ی احتضار و مرگشه که یکی رو آورده بودن دعا بخونه تا بمیره. من با اینکه همچی میونه ی خوبی باهاش نداشتم اما دلم سوخته بود که بچه هاش دارن دعا می کنن بمیره. با اینکه از اتاق بیرونم می کردن یه درزی پیدا می کردم که عین موش بخزم توش و اون چهره هرگز یادم نمیره. چهره ای که جلوی چشم من مرگ روش سایه انداخت و بی شکل و بی حالت و بی رنگش کرد...

۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه

تجلیل از سادات تیم ملی٬ تجلیل از کسانی که اسم فاطمه یا علی دارند و ... یعنی تشویق به خاطر هنری که نکرده ای.

تعجبم از این است که جایی که با افتخار در اخبارشان می گویند که ما عده ای را به خاطر هنری که نکرده اند جایزه می دهیم٬ چرا می ترسند که کسی بفهمد عده ای را هم به خاطر گهی که نخورده اند مجازات می کنند؟

۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

کار این خبرنگار عراقی٬ نه اینکه کار کمی باشد٬ نه اینکه در نوع خودش یک انقلاب نبوده باشد٬ اما این همه مانور تلوزیون جمهوری اسلامی روی این قضیه حال آدم را به هم می زند. جالب اینجاست که در سایت های خبر گزاری رسمی دولت ایران٬ ایرنا و ایسنا به حداقل بازتاب های ممکن کفایت کرده اند. بر عکس ِ تلوزیون که امروز تقریباً تبدیل شده بود به بلندگویی برای فریاد فروخفته ی مردم عراق٬ که ناگهان در لنگه های کفش خبرنگاری نمود پیدا کرده. و چقدر تحلیل! برای این واکنش٬ که اگر كار سياسي نباشد ( توي يكي از وبلاگها خواندم كه خطاب به خبرنگار عراقي نوشته بود: زماني كه صدام بود جرات نطق كشيدن نداشتيد و حالا لنگه كفش پرت مي كنيد!) بیشتر شبیه انفجار دردهای انباشته شده ی مردیست که شاید جنگ همه چیزش را ازش ربوده باشد.

وقتی که می بینی حتی از نشان دادن دردهای مردمان جهان هم هدفی جز سیاست های متعفنشان ندارند٬ بیشتر حالت به هم می خورد و میخواهی تهوعت را روی سر تاپای مجری های این خیمه شب بازی مضحک خالی کنی. اما یک پرده ی شیشه ای بینتان است و نمی گذارد.

قبلا گفته بودم راجع به واکنش های مردم خودمان که محدود شده به چند تا sms فرستادن و توی تاکسی غر زدن. همین است که بدبختمان کرده و همین هم مردم عراق را بیچاره تر از این خواهد کرد. قهرمان ملی شان کسی خواهد شد که لنگه کفشی را پرتاب کرده است... نسل آن چریک هایی که پایه های ستم هزاران هزار ساله ای را متزلزل می کرده اند٬ آن انقلابیهای فقیری که خیابان ها را می بسته اند و امپراطوری هارا واژگون می کرده اند٬ نسل هاست که به افسانه ها پیوسته اند.