داشتم تو کابینت می گشتم دنبال یه ظرفی که بشه توش یه نمیرو کرد٬ حالا هر ظرفی٬ حتی بگو در قابلمه٬ یا سینی. دستم خورد به یه چیزی افتاد. یه کیسه ی پارچه ای بود. صدای خاصی داشت. کنجکاو شدم درشو باز کردم.یه عالم برگه زردآلو توش بود. نمیدونم کار کی بود. باید مال خیلی وقت پیش باشه. یادم به مادربزرگم افتاد. از این کارا زیاد می کرد. دوس داشتم. لواشک درست می کرد. همه ی میوه های تابستونی رو هم خشک می کرد. انصافا من تنها چیز تابستون که دوست دارم میوه هاشه. و وقتی اونا رو بشه بیاریم تو سرمای لذت بخش زمستون٬ چه حالی میده. حالا من به جای ناهار دارم برگه زرد آلوی ترش می خورم و یاد مادربزرگ کدبانو اما بد اخلاقم افتادم که وقتی محبت می کرد شاخ در میاوردم. ده سالم بود که مرد. من همه ی عمرم با اون زندگی کرده بودم و بهش مامانی می گفتم. پیرزنی که تو همه ی قصه هام توصیف می کنم همونه. شخصیت عجیب پیچیده ای داشت و من هر چی راجع بهش می نویسم می بینم ناقصه.
اما چیزی که ازش خوب تو ذهنم مونده لحظه ی احتضار و مرگشه که یکی رو آورده بودن دعا بخونه تا بمیره. من با اینکه همچی میونه ی خوبی باهاش نداشتم اما دلم سوخته بود که بچه هاش دارن دعا می کنن بمیره. با اینکه از اتاق بیرونم می کردن یه درزی پیدا می کردم که عین موش بخزم توش و اون چهره هرگز یادم نمیره. چهره ای که جلوی چشم من مرگ روش سایه انداخت و بی شکل و بی حالت و بی رنگش کرد...