هی زمان میگذرد و میگذرد و این یهودیها (یا به قول جمهوری اسلامی صهیونیستها) در اورشلیم زاد و ولد میکنند و هی زیادتر میشوند و هیچ کس نمیتواند آنها را بیرون کند و جنگ در این سرزمین پیامبرخیز تمام نمیشود. مدتهاست میاندیشم همهاش زیر سر ایران است که این همه ادامه دار میشود. وقتی صحنههای فجیع آدمهای بی دست و پا شده را در تلوزیون لجنشان نشان میدهند مدام این فکر در ذهنم میچرخد که اگر این آدمها زیر آتش جنگ تکه پاره نمیشدند این کثافتها به چه حربهی دیگری برای مقاصدشان متوسل میشدند؟ حقیقت این است که هیچ کس نمیتواند یهودیها را از اورشلیم بیرون براند و تعدادشان هم آنقدر زیاد هست که زیر بار حکومت عربها نروند. و اصلا خیلی باید احمق باشند عربها اگر بخواهند یک حکومت ایدئولوژیک بسازند و آنچه را که در جغرافیای این گربه ۳۰ سال است میآزماییم دوباره بیازمایند. هر عقل سلیمی میپذیرد که در نهایت یک حکومت سکولار در اورشلیم بهترین گزینه ی ممکن خواهد بود. اما چرا یک عده هستند که این حقیقت را عقب میاندازند و هدفشان چیست؟
یاد حکایت آن طبیب بخیر که مدتهای مدیدی بیماری برای یک زخم سراغش میرفت و بهبود نمییافت. یک روز طبیب نبود. شاگردش زخم را شست و پانسمان کرد. مدتی گذشت و بیمار دیگر سراغ طبیب نرفت. طبیب از شاگردش پرسید که از فلانی خبر نداری؟ شاگرد گفت چندی پیش آمد. استخوانی لای زخمش بود که شما ندیده بودید. در آوردم و مرهم گذاشتم. خوب شده که دیگر نمی آید. طبیب جواب داد: خاک بر سر احمقت کنند. آن استخوان را خودم لای زخمش گذاشته بودم که باز هم بیاید.
حالا حکایت مملکت ماست و این جنگ در اورشلیم.
آن همه کشت و کشتار سودان و آن همه جنجال کشمیر چرا در این مملکت اینقدر سر و صدا نمیکند که فلسطین میکند؟ اگر فلسطین در خاورمیانه نبود٬ یا خاورمیانه یک منطقهی استراتژیک نبود آیا آهنگ مظلومیت مردمش آنقدر در بوق و کرنای این رژیم نواخته میشد؟ حیف که دو حیوان کثیف دو سوی این صفحه ی شطرنج ویرانگر نشستهاند و حیفتر که عربها و عبریها هیچ کدام عقل درست و حسابی ندارند و گرنه مدتها پیش از این٬ این بازی باخت- باخت را رها کرده بودند.
یادم هست همین قدر هم تو سر و مغز خودمان میزدیم برای مظلومیت مردم مسلمان بوسنی هرزگوین که زیر تیغ و دشنهی صربهای خونخوار تکه تکه میشدند(هه) قرص و دواهای مادربزرگمان را ما کش میرفتیم که ببریم به مدرسه بدهیم که به دستشان برساند (هاه) حالا ایران به هیچ کجایشان هم نیست. چند روز پیش از یکیشان پرسیدم: راجع به ایران چه میدانی؟ جواب داد: نات اینترستینگ کانتری. گفتمش: برو سراغ یک کانتری اینترستینگ و از همان هم وبکم بخواه...
یاد حکایت آن طبیب بخیر که مدتهای مدیدی بیماری برای یک زخم سراغش میرفت و بهبود نمییافت. یک روز طبیب نبود. شاگردش زخم را شست و پانسمان کرد. مدتی گذشت و بیمار دیگر سراغ طبیب نرفت. طبیب از شاگردش پرسید که از فلانی خبر نداری؟ شاگرد گفت چندی پیش آمد. استخوانی لای زخمش بود که شما ندیده بودید. در آوردم و مرهم گذاشتم. خوب شده که دیگر نمی آید. طبیب جواب داد: خاک بر سر احمقت کنند. آن استخوان را خودم لای زخمش گذاشته بودم که باز هم بیاید.
حالا حکایت مملکت ماست و این جنگ در اورشلیم.
آن همه کشت و کشتار سودان و آن همه جنجال کشمیر چرا در این مملکت اینقدر سر و صدا نمیکند که فلسطین میکند؟ اگر فلسطین در خاورمیانه نبود٬ یا خاورمیانه یک منطقهی استراتژیک نبود آیا آهنگ مظلومیت مردمش آنقدر در بوق و کرنای این رژیم نواخته میشد؟ حیف که دو حیوان کثیف دو سوی این صفحه ی شطرنج ویرانگر نشستهاند و حیفتر که عربها و عبریها هیچ کدام عقل درست و حسابی ندارند و گرنه مدتها پیش از این٬ این بازی باخت- باخت را رها کرده بودند.
یادم هست همین قدر هم تو سر و مغز خودمان میزدیم برای مظلومیت مردم مسلمان بوسنی هرزگوین که زیر تیغ و دشنهی صربهای خونخوار تکه تکه میشدند(هه) قرص و دواهای مادربزرگمان را ما کش میرفتیم که ببریم به مدرسه بدهیم که به دستشان برساند (هاه) حالا ایران به هیچ کجایشان هم نیست. چند روز پیش از یکیشان پرسیدم: راجع به ایران چه میدانی؟ جواب داد: نات اینترستینگ کانتری. گفتمش: برو سراغ یک کانتری اینترستینگ و از همان هم وبکم بخواه...